تبليغاتX
قصه عشق من و تو

سلام

خيلي مدته ننوشتم نميدونم از كجا بايد شروع كنم.

خب .من بالاخره موفق شدم يه مانتو خوشكل بخرم( اين واقعه بايد تو تاريخ ثبت شه)هفته قبل مامان گفت من با بابات و ايليا ميريم خونه عمه ت ٬تو هم با آقايي برو مانتو بخر .من و آقايي لباس پوشيديم و راهي خيابونا شديم هنوز پنج دقيقه نشده بود كه از خونه در اومده بوديم كه هوا سرد و  باروني شد ومن آقايي مثل دو تا موش آبكشيده به مغازه هاي شهر سرك ميكشيديم و سر انجام موفق شديم يه مانتو قشنگ و در كنارش يه روسري بخريم (البته آقايي خريد )و بعد هم رفتيم خونه مامانم و شام خورديمو رفتيم خونه خودمون لالا.اين از اين.

چهارشنبه هم با مامانمو ايليا بدون اطلاع آقايي رفتيم آرايشگاه و من موهام رو كوتاه و مش كردم و بعد كه آقايي ديد كلي ذوق از خودش در كرد و زبونم لال نزديك بود ذوق مرگ شه (واي اگه مامانش بفهمه)

پنجشنبه هم شام رفتيم خونه مادرشوهر و طبق معمول خواهر شوهر و اهل و عيالش هم اونجابودن و پسرش كلي ايليا رو اذيت كرد و مهموني رو مثل هميشه كوفتمون كرد.

جمعه هم نهار رفتيم خونه مامانم و آقايي بعد از سه چهار ساعت رفت خونه درسشو بخونه (اين درسش منو كشت)بعد من و بابا و مامان و يه سري از دوستاي خونوادگيمون رفتيم دريا و شام هم بيرون خورديم و بعد بابا منو رسوند خونه و خوابيديم.

شنبه هم بعد از امتحان آقايي رفتيم بازارو واسه عروسي دختر عمه م كادو گرفتيم و اومديم خونه و ايليا رو حموم كردم و بعد هم شام خورديم و من ايليا رو خوابوندم و خودمم مثل جنازه رو تخت ولو شدم .

يكشنبه مامان بعد از آرايشگاه رفتن اومد خونمون ايليا رو با خودش برد خونه خودشون و من هم رفتم آرايشگاه و از دست اين ابروهاي آبرو بر خلاص شدم و بعد رفتم خونه مامانم و نهار خورديم و آماده شديم  بريم عروسي .قرار بود آقايي ساعت شش ششو ربع بياد خونمون بريم عروسي .ساعت شش براش زنگ زدم بهش ميگم راه افتادي ميگه يه دوش ميگيرم شش و نيم اونجام .تا ساعت هفت دو سه بار ديگه هم زنگ زدم بهش يا گوشيو ور نداشت يا گفت سر كوچه تونم .خلاصه آقا ساعت هفت و ربع رسيد و ميگه خودتو عصباني نكن .خونسرد باش و از اين حرفا.بعد هم ميگه اينقدر هولم كردي كرواتمو خونه جا گذاشتم . رفتيم خونه كرواتو ورداشت و ساعت هشت رسيديم عروسي و تاساعت يك بزن و بكوب بود وقتي رسيديم خونه ساعت يك نيم بود و لالا كرديم و فرداش كه ديروز بود رفتيم پاتختي و كلي خورديم و امروز هم در خدمت شماييم .

فعلآ


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:30  توسط خانومی  | 
این چندمین باریه که مینویسم و بلاگفا بازی در میاره ٬اگه ایندفعه هم بازی در بیاره ٬بار و بندیلمو میبندم و از اینجا میرم.

پنجشنبه صبح که از خواب پا شدیم (من و ایلیا)بعد از خوردن صبحونه و تمییز کردن خونه ٬لباس پوشیدیم و رفتیم خونه مامانم و بعد از روبوسی و تبریک روز مادر ٬آقا ایلیا کادو مامانم که یه روسری بود رو بهش داد و چقدر بچه ام ذوق کرد و احساس بزرگی بهش دست داده بود .

منتظر موندیم بابام اومد و نهارمون رو خوردیم و بعد من زنگ زدم به آقایی که کجاییو چرا دیر کردی ؟گفت من یه جا کار دارم و دیرتر میام (کلک میخواست واسم کادو بخره).

خلاصه آقایی اومد و کادویی رو که واسه مامانم گرفته بود و بهش داد و مامانم خیلی خوشش اومده بود از هدیه اش .یه  و ان یکاد خیلی قشنگ بود با قاب چوبی .

تا ساعت ۷ اونجا موندیم و بعد آماده شدیم بریم خونه مامان آقایی .تو ماشین آقایی یه بلوز مجلسی خیلی شیک و خوشگل بهم داد و گفت بازم تو راهه .

قبل از اینکه بریم خونه مامان آقایی ٬به آقایی گفتم بریم خونه خودمون یه چیزی بر داریم .رسیدیم در خونمون به آقایی گفتم من کمرم درد میکنه نمیتونم سه طبقه رو برم بالا و دو باره برگردم ٬خودت برو و اون وسیله رو بیار .که آقایی گفت بیا باهم بریم شاید بالا خبرایی باشه .منم فضول٬بیخیال کمر درد شدم و سریع خودمو رسوندم در خونمون .درو که باز کردم دیدم به به یه جعبه شیرینی و یه جعبه کادو هم روشه .کادو رو باز کردم دیدم ای ول یه عطر خوشگل و خوشبو (purple) توشه .بلوز خوشگلم رو هم پوشیدم که خیلی بهم میومد و بعد رفتیم خونه مادر شوهرم و تو راه برای اینکه دست خالی نرفته باشیم  یه دسته گل هم خریدیم که آقا ایلیا به مامان آقایی داد و مامان آقایی هم خیلی خوشش اومد و نوه گرامی رو  حسابی ماچ مالی کرد. شام هم اونجا خوردیم و ساعت۵/۱۱ رسیدیم خونه خودمون و خوابیدیم .

آقایی گلم دستت درد نکنه من که راضی به این همه زحمت نبودم همین که به یادم بودی برام کافی بود

                            دوست دارم یه عالمه                              هر چی بگم بازم کمه

فعلآ


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 17:8  توسط خانومی  | 
پیشاپیش میلاد حضرت فاطمه زهرا و روز مادر رو به همه مادرای دنیا مخصوصآ مامان خودم تبریک میگم

مامان گل و مهربونم روزت مبارک

خدایا تو این روز بزرگ ازت میخوام به همه زنا لذت مادر بودن رو عطا کنی


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 15:47  توسط خانومی  | 
سلام

خیلی دوست دارم هر روز اینجا بنویسم ولی بعضی وقتا دست خودم نیست .یه بار بلاگفا مشکل داره یه بار ایلیا نمیذاره ٬یه بار خودم خونه نیستم .واسه همین نمیشه که هر روز آپ کنم .

خب فعلآ که خودم خونم و ایلیا جونم هم که لالا کرده و شرایط مهیاست بهتره از این چند روز بگم.

یکشنبه اتفاق خاصی نیفتاد فقط آخرای شب که به مامانم زنگ زده بودم حالشونو بپرسم ٬مامان گفت عروسی دختر عمه ام تاریخش عوض شده و دو روز دیرتره .حالم خیلی گرفته شد .درسته که دو روز چیزی نیست ولی من از سه ماه پیش دلمو خوش کردم به این عروسی.که اینم قربونش برم سه باره تاریخش عوض میشه. بیچارهها خیلی عجله دارن و کاراشون رو از خیلی وقت پیش کردن ولی همش تاریخشون بهم میخوره وخدا کنه ایندفعه دیگه همین تاریخ بمونه وگناه دارن طفلکیها.منم گناه دارم.دلم عروسی میخواد.

دوشنبه با ایلیا نهار رفتم خونه مامانم .آخه داداشم امتحاناش تموم شده بود و برگشته بود خونه .منم رفتم خونه مامانم تا هم داداشمو ببینم و هم از اونجا با آقایی  برم خرید٬شاید موفق شم یه مانتو بخرم .

ولی زهی خیال باطل.آقایی ساعت ۵/۵ اومد خونه و تا نهارش رو خورد ٬خاله م و دختر خاله م اومدن اونجا و دیگه نشد بریم بازار (طبق معمول) وقتی اونا رفتند ٬چون دیر شده بود مامان گفت شام بمونین که آقایی گفت من سیرم  و شام نمیخورم و چون درس داشت زود رفت خونه خودمون و من و ایلیا شب همونجا موندیم و فردا نهار آقایی اومد . نهارش رو خورد و یخورده استراحت کرد و بعد آماده شدیم رفتیم خونه مادر شوهرم و با اونا رفتیم بازار انزلی و من یه کیف نانازی خریدم و مادر شوهرم هم یه کفش خوشگل میخواست بخره که من به آقایی گفتم اون حساب کنه و بعنوان کادوی روز مادر اون کفشو به مامانش دادیم. (از چی بخرم چی نخرم راحت شدیم .وقتی یه مناسبتی پیش میاد من از چند روز قبل ماتم اینو گرفتم که چی بخرم و کلی وقتمو سر این موضوع تو بازارا هدر میدم.حالا یه موردو راحت شدیم و فقط مونده مامان خودم)

دیشب شام هم خونه مادر شوهرم موندیم و ساعت ۱۲ برگشتیم خونه و دیگه لالا.

امروز قراره بریم بازار یه چیز هم واسه مامانم بگیریم و شاید هم گوش شیطون کر یه مانتو هم بگیرم.

فعلآ


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 15:29  توسط خانومی  | 
دیروز بعداز ظهر آقایی رفته بود امتحانشو بده و ایلیا هم خوابیده بود و من هم از فرصت استفاده کردم و اومدم وبگردی که دیدم آقایی به موبایلم زنگ زده و با خوشحالی میگه امتحانشو خوب داده .من هم بهش آفرین گفتم و بعد خداحافظی کردیم هنوز دو دقیقه نگذشته بود که دیدم دوباره زنگ میزنه و میخنده و میگه کارت سوختمون که یه ماه پیش گم شده بود پیدا شده (حیف اون ده تومن که واسه المثنی دادیم و هنوز هم که هنوزه صادر نشده )دوباره خداحافظی کردیم و دو دقیقه بعد بازم زنگ زده میگه دیکه طاقت شنیدن یه خبر خوش دیگه رو نداره .ازش پرسیدم چی شده گفت شریکش زنگ زده و گفته تو اون کاری که تازه سرمایه گذاری کردن موفق شدن .

خلاصه آقایی اومد خونه و تو همین زمان ایلیا هم بیدار شد و بهش یه لیوان شیر دادم بخوره و تو این فاصله من رفتم حموم و آقایی هم ظرفای نهار رو که مونده بود شست و بعد هم آماده شدیم رفتیم بیرون.

اول رفتیم بنزین زدیم که خدا رو شکر هنوز کارتمون رو باطل نکرده بودن و بعد رفتیم من یه سری از اون وسایل آرایشیو که میخواستم گرفتم ولی هرچقدر دنبال یه قاب گوشی خوب گشتم نتونستم پیدا کنم .

آخه هیچکدومشون دگمه لنزش کار نمیکرد.چون شب شده بود و ما هم شام خونه مامان آقایی دعوت بودیم ٬بقیه خریدا موند واسه یه روز دیگه و ماهم رفتیم خونه مامان آقایی و تا ساعت ۱۲ اونجا موندیم و بعد هم اومدیم خونه و خوابیدیم

فعلآ


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:23  توسط خانومی  | 
سلام.

دیروز نهار به اتفاق مامان اینا دعوت بودیم خونه یکی از فامیلامون .ولی من٬هم  به خاطر اینکه از چند روز پیش واسه دیروز برنامه ریزی کرده بودم و هم به خاطر اینکه آقایی امتحان داشت ٬گفته بودم ما نمیایم .نزدیکای ظهر یه مقدار میوه و وسایل برداشتیم و رفتیم از یه رستوران دو پرس چلو کباب هم گرفتیم و رفتیم یکی از پارکهای نزدیک شهرمون (سد تاریک )و اونجا تو هوای آزاد غذامون رو خوردیم من هم یه خورده با ایلیا توپ بازی کردم و آقایی هم که کتاباشو آورده بود ٬درسشو خوند و بعد یخورده میوه خوردیم ومن ایلیا رو خوابوندم و آقایی بازم درسشو خوند و من هم از مناظر اونجا و از خودمون چندتا عکس گرفتم و تا ساعت ۸ اونجا بودیم و وقتی رسیدیم خونه نزدیکای ۹ بود .دیگه شام درست کردم و همینطور که جواهری در قصر رو تماشا میکردیم شاممون رو خوردیم و بعد من نمازمو خوندم و یخورده هم مراسم تشییع جنازه مهستی رو نگاه کردیم و بعد هم گرفتیم خوابیدیم .


   پی نوشت ۱ - چلو کبابای دیروز و یه فنر شکم کادوی من به آقایی بود.

پی نوشت ۲- آقایی هم به من نقدی کادو داد که قراره امروز بعد از امتحان آقایی بریم بازار و یه سری لوازم آرایش و یه قاب و یه عروسک خوشکل مامانی واسه گوشیم بگیرم .

پی نوشت ۳-دیروز من و آقایی بهم قول دادیم دیگه سر مسائل جزئی و پیش پا افتاده ٬اعصاب همدیگه رو خورد نکنیم  و با هم بحث نکنیم .خدا جون کمکمون کن .مثل همیشه ممنونتم .

پی نوشت ۴- آقایی اگه بعضی وقتا ناراحتت میکنم منو ببخش و بدون که خیلی دوستت دارم و تحمل یه لحظه  دوریتو ندارم

پی نوشت ۵- دیگه هیچی

فعلآ


+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:41  توسط خانومی  | 
سلام.

من خانومی هستم .۲۶ سالمه .و از امروز میخوام از خاطراتم اینجا بنویسم تا  با  گذشت  زمان رنگ فراموشی نگیره و چند سال بعد که اینا رو میخونم خاطراتم برام زنده بشه.

خیلی زودتر میخواستم شروع به نوشتن خاطراتم بکنم ولی دوست داشتم شروع نوشتنم مصادف با یه روز خاص باشه که امروز هم یکی از اون روزای خاصه.

شش سال پیش تو همچین روزی من و آقایی پای سفره عقد نشستیم . چه زود گذشت منکه اصلآ باورم نمیشه. مثل اینکه کم کم دارم پیر میشم .

خب برای امروز دیگه بسه .

فعلآ


+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 11:53  توسط خانومی  |