تبليغاتX
قصه عشق من و تو

سلام.هی میخوام زود بزود آپ کنم.هی فاصله بین آپ هام بیشتر میشه.خب از این چند روز بگم:

۱- هفته پیش دوتا از دوستای قدیمیم که خیلی وقت بود ازشون بیخبر بودم باهام تماس گرفتن و کلی خوشحالم کردن.اصلآ انتظار نداشتم.با یکیشون قرار گذاشتم ببینمش.

۲-جمعه بعد از نهار رفتیم امامزاده ابراهیم .یه جای خوش آب و هوا که بالای کوه هست و رود خونه داره و تا اینجا دو ساعت راهه و خونه هاش همه چوبیه و رنگ وا رنگه.

.TinyPic image

 

به محض اینکه پامون (پای ماشینمون ) به اونجا رسید بارون شروع به باریدن کرد و تا فردا ظهر ادامه داشت .بعد اون همه گرما بارون خیلی میچسبید و خلاصه زیر بارون حال کردیم.نهار رو هم همونجا خوردیم و راه افتادیم به سمت خونه .البته پارک فومن پیاده شدیم و ایلیا تا میتونست بازی کرد و من آقایی هم سوار قایق پدالی شدیم و آی چسبید بهمون .آی چسبید.شام هم همونجا تو پارک خوردیم و به سمت خونه حرکت کردیم .حالا بگم از دراکولا

۳-تو شمال یه حشره ریز و بدجنسی هست به اسم دراکولا.قبلآ تو روستاها فراوون بود ولی الان متمدن شده و تو شهر هم کسی از دستش در امون نیست .هر جارو نیش بزنه جاش قرمز میشه و مثل پشه ی بیچاره نیست که جای نیشش کوچولو باشه.جایی نیشش تا چند روز میسوزه و زخم میشه وبعد پوسته میده و اگه هرجای بدنت به اون زخم بخوره اونجا هم زخم میشه .اینا رو داشته باشین تا بگم چه بلایی سرم اومده بود که یه مدت غیب شده بودم.جمعه صبح از خواب که پا شدم دیدم چشمم بد جور میسوزه ولی نه زخم شده و نه قرمزه .فقط دست که بهش میزدم میسوخت .و هر چقدر هم با آب میشستم هیچ تاثیری نداشت .خلاصه همونطور که گفتم رفتیم امامزاده .فردا صبح که از خواب بلند شدم دیدم چشمم سنگینه .تو آئینه نگاه کردم دیدم چشمم باد کرده و کار کار دراکولای بدجنسه .نامرد تو خواب بهم حمله کرده بود .اونجا هم که دکتر نبود و تا شب صبر کردم و وقتی رسیدیم شهر خودمون رفتم یه کلینیک و دکتر بهم پماد و صابون و قرص داد .وقتی از دارو ها استفاده کردم دیدم وای بادش بیشتر شده و سوزش هم بیشتر .و دیگه نمیتونم پائین رو نگاه کنم .مامانم هم بهم گفت تو که با این چشمت نمیتونی بری خونتون همینجا بمون و اینطوری شد که من تا سه شنبه خونه مامان بودم و استراحت میکردم و بعد از ظهر سه شنبه با اون دوستم که بهم زنگ زده بود و یکی دیگه از دوستام که حدودآ یه سالی میشد سر کار رفته بود و شیرینیشو بهمون نداده بود رفتیم بیرون و شام مهمونمون کرد و خیلی بهمون خوش گذشت .

۴-امروز و فردا هم عروسی دعوتم با این چشم خوشمل (البته بادش خوابیده و در حال پوسته ریزیه )

۵-میخواستم امروز طرز تهیه آش ترش رو بنویسما ولی با این چشمم تا همینجا بیشتر کشش ندارم باید ببخشید .دفعه بعد

۶- فعلآ


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 13:19  توسط خانومی  | 

 

سلام.

ببخشید غیبتم طولانی شد  .یه اتفاق بد واسه ایلیا افتاده بود که تا دو سه روز حال هیچ کاریو نداشتم   و تو اولین فرصت هم وبلاگ ایلیا رو آپ کردم .الانم اینجا دارم مینویسم کی بتونم پستش کنم خدا میدونه.

 

خب از سفرمون به سرعين بگم كه خيلي خوش گذشت. جاي همتون خالي . جمعه صبح ساعت نه از خونه حركت كرديم صبحونه و نهار  هم بيرون خورديم كه  تو هواي آزاد خيلي چسبيد .ساعت پنج هم رسيديم سرعين ..آقايي تا بحال سرعين نرفته بود و از آب و هواش هم خبر نداشت وقتي رفتيم تو هتل آقايي اتاقا رو يه ديدي زد و گفت اين ديگه چه جور هتليه ؟چرا كولر نداره .حداقل يه پنكه اي چيزي ميذاشتن.شب كه نميشه اينجا خوابيد.بهش گفتم تا شب صبر كن معلوم ميشه اينجا چطور ميخوابن .شب تو خواب بقدري سردش شده بود كه پاشده بود پنجره هارو بسته بود و زير پتوش قايم شده  بودروز اول نشد بريم آب گرم فردا صبح رفتيم آب گرم و چه كيفي داشت. نميدونم اين آبگرمش چرا سال به سال  گرمتر ميشه .سالاي قبل اينقدر داغ نبود .من كه نتونستم برم خيلي جلو .همين اول اولاش واي ميستادم .تو نيم ساعت رنگ پوست بر ميگرده .ما كه دو روز اونجا بوديم رنگ پوست من كه روشنه  دو سه درجه تيره تر شد.هركي ميخواد برنزه شه دو سه روز بره اونجا صد در صد تضمينيه.

سر عين تا چشم كار ميكنه سفره خانه سنتيه .بنده هم عاشق ديزي شب و روز داشتم ديزي هاي چرب و چيلي اونجا رو ميخوردم .(دهنم آب افتاد. مامان من ديزي ميخوام).

يكشنبه نهارمون رو همونجا خورديم و باي باي كه رفتيم .ساعت چهار رسيديم آستارا و واسه روز پدر دو تا پيراهن واسه باباي من و باباي آقايي خريديم .يه خورده هم خودم خرج گذاشتم رو دست آقايي  .شانس آورد كه دير شده بود  وگر نه بايد لباساشم گرو ميذاشت .اينقدر كه من عشق خريدم.خلاصه ساعت شيش از آستارا راه افتاديم به سمت انزلي .مرداب انزلي شاممون رو خورديم و حركت كرديم به سمت خونه و لالا .

 

جاي همه خالي .خيلي خوش گذشت پيشنهاد ميكنم آگه فرصت كردين تا دير نشده برين

 

. يكي از دوستاي گل وبلاگي (سيندخت عزيز)طرز تهيه آش ترش رو خواسته بود .ايشالله تو پست بعد   .

 

از خانوم خونه عزيز و فيشوي گلم هم ممنون كه تو پست قبلي باهام همفكري كردن .

 

فيشوي گلم من نميتونم بيام تو وبلاگت .همش ارور ميده.دلم برات تنگ شده .نميدونم فقط واسه   من اينطوريه يا بقيه هم اين مشكلو دارم.ممنون ميشم يه راه حل جلوپام بذارين 

فعلآ

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:17  توسط خانومی  | 

روز پنجشنبه رفتیم خونه مامانم تا تو درست کردن حلوا بهش کمک کنم .نهار رو همونجا خوردیم و حلوا هم درست کردیم و بعد مامان و بابا رفتند حلوا ها رو پخش کنن و من و آفایی و ایلیا هم رفتیم خونه مامان آقایی .خوشبختانه خواهر شوهرم اینا اونجانبودند   و ایلیای بیچاره تونست یه نفسی بکشه. اینکه میگم خدا رو شکر اونا نبودن ٬به این خاطر نیست که دوست ندارم اونا رو ببیننمو ازشون بدم میاد .نه .اتفاقآمن خیلی خواهر شوهرم رو دوست دارم .فقط مشکل پسرشه  که اصلآ با هیچکس نمیسازه و همیشه داد میزنه و ميخواد ايليا روبدون هيچ دليلي  بزنه  و ايليا هم خيلي از جيغ و داد ميترسه و هر وقت ما ميريم خونه مادر شوهرم و اون هم اونجا باشه شبا ايليا دچار كابوس ميشه .و تا صبح همش از خواب ميپره و گريه ميكنه  و من هم بايد راش ببرم تا دو باره بخوابه و بعد از نيم ساعت دوباره با ترس از خواب مي پره و دوباره روز از نو .جالب اينجاس كه هيچكس به اون بچه چيزي نميگه و ميگن بچه س و عجيبتر اينكه بعضي وقتا از كارش خوششون مياد و ميخندند . واسه همين هم ما ارتباطمونو با اونا محدود كرديم. دو سه روز پيش مادر شوهرم زنگ زد خونمون و به آقايي گفت من و پسر عمه ايليا ميخوايم بيايم خونتون.آقايي گفت آگه ميخواي بي

 آقايي گفت دلت مياد اين حرفو ميزني.  اينا بايد همديگرو زياد ببينن تا ايليا ياد بگيره با بچه ها بازي كنه ايليا با بچه ها نميجوشه  (چون مادر شوهرم از بچه خواهر شوهرم نگهداري ميكنه و تقريبآ هر روز هفته اونجاست مادر شوهرم يه روز اونو ميبره مهد دم كوچه شون تا يه چند ساعتي تو مهد باشه و مادر شوهرم بتونه به كاراش برسه .به محض اينكه اين بچه پاش ميرسه به مهد سر همه بچه ها داد ميزنه و اسباب بازي بچه ها رو ميگيره  .و ديگه مادر شوهرم اونو مهد نفرستاد .حالا به بچه من ميگه با بچه ها جور نميشه و با اونا بازي نميكنه. )

موضوع بالا مربوط به پسرم ميشه و بايد تو وبلاگ خودش اينا رو مينوشتم ولي نميخوام وقتي بزرگ شد و مطالب وبلاگشو خوند ذهنيت بدي نسبت به خونواده پدريش پيدا كنه .

يه مدتيه خيلي از وسايل خونه خسته شدم و  دلم ميخواد  خونمونو تغيير دكوراسيون بدم .اول تصميم داشتم همه وسايل  از فرش گرفته تا يخچال و بفروشم و يه سري جديد بگيرم ولي بعد پشيمون شدم چون ايليا هنوز كوچيكه و وسايل و كثيف و خراب ميكنه  .حالا تصميم دارم روكش مبلا رو عوض كنم و پرده هارو عوض كنم تا دو سه سالي هم با همينا سر كنيم تا ايليا يخورده بزرگ بشه . مبلمون رنگ چوبه و رو كشش هم نخوديه با برگهاي سبز زربفت .از رنگ چوب خسته شدم و خيلي دلم ميخواد رنگشو قهوه اي سوخته بزنيم و روكشش هم زمينه كرم با طرحاي قهوه اي باشه ولي ميترسم با مدل مبلمون رنگ قهوه اي نياد و از ايني كه هست بدتر بشه .آخه تو مبل فروشيها هر چقدر دقت كردم مبلاي كه چوبشون قهوه اي هستن توشون يه مقدار كمي چوب بكار رفته ولي مبل ما دسته هاشم چوبيه .حالا موندم چيكار كنم . بعدشم نميدونم پرده هامو چجوري بدوزم .مدل قبليش تور زيرش سفيد بود با طرحاي سرمه اي و والانش هم سرمه اي بود .حالا ميخوام تورشو كرم كنم و بالاشم  يه پارچه كرم قهوه اي ديدم خيلي خوشم اومد فقط تو مدلش موندم . تو اين چند روزه كه همش تو خيابونا پرسه ميزنيم و از اين مغازه به اون مغازه ميريم .از دوستايي كه ميان و اينجا رو ميخونن ميخوام كه كمكم كنن و مارو از اين بلا تكليفي در بيارن .

امروز هم داريم ميريم خونه مامانم آش خوري  . اونم چه آشي ؟ آش ترش

راستي جمعه هم داريم ميريم سرعين.  كمرم اينروزا خيلي درد ميكنه .اميدوارم آبگرم اونجا خوبش كنه .

خب ديگه خيلي نوشتم تا بيشتر اعصابتونو خورد نكردم بهتره تمومش كنم

فعلآ


 پی نوشت -پیشاپیش ميلاد امام اول شيعيان امير المومنين علي (ع)به همه تبریک میگم.امروز اومدم از تو بنويسم .تويي كه شش ساله شب و روزمو كنارت ميگذرونم درسته كه بعضي وقتا بينمون شكرآب ميشه ولي اينا نمك زندگيه و بعدش با هم بهتر از قبل ميشيم وخودت ميدوني كه چقدر خاطرتو ميخوام و برام عزيزي و اگه صد بار ديگه هم دنيا بيام بازم انتخاب اول و آخرم توئي آقایی دوست دارم و این روزو بهت تبریک میگم و ایشالله صد سال سایه ت رو سر من و پسر طلا باشه

 

بابايي جونم .خيلي دوست دارم. تو رو كه هنوزم كه هنوزه اين دخترتو لوس ميكنيو نازشو ميكشي .وقتي دوستام از بداخلاقي پدراشون ميگن من تعجب ميكنم .چون تو هيچوقت اونجوري نبودي. واسه همه زحماتي كه واسه ايليا ميكشي ازت ممنونم .خودتم ميدوني كه ايليا باباجي رو چقدر دوست داره.بابای گلم روزت مبارک


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 11:14  توسط خانومی  |