تبليغاتX
قصه عشق من و تو

سلام دوست جونا . خوبین ؟ خوشین؟ با روزه داری (یا شاید روزه خواری )چی کار میکنید ؟ما که روز اول نتونستیم بگیریم از دست این عقل کلها و از روز دوم شروع کردیم .مثل اینکه امسال خیلی قوی شدم و روزه اذیتم نمیکنه ولی بعد از افطار حالم بد میشه با اینکه زیاد چیزی نمیخورم ولی دلم یه جوری میشه که خودمم نمیدونم دقیقآ چه م میشه ؟امروز میخوام یه خاطره از ۱۸-۱۷ سال پیش براتون تعریف کنم که چطوری میخواستم سر اوستا کریم رو کلاه بذارم .ولی قبلش میخوام از بلفی جون تشکر کنم که یه لینک جالبو که مدتها بود دنبالش بودم رو تو یکی از پستاش گذاشته بود .با دیدنش خیلی خوشحال شدم و با شنیدنش خیلی خوشحالتر .بلفی جون دستت درد نکنه .بازم از این کارا بکن.

خوب نوبتی هم که باشه نوبت اون خاطره ست :

یکی بود یکی نبود ساله قبل یه دختری بود به اسم مریم .(معرف حضورتون که هستند؟)این مریم خانوم که ۸-۷ سال بیشتر هم نداشت تو ماه رمضون تصمیم میگره مثل بزرگترا روزه کامل بگیره .قبل از اذان صبح پا میشه و یه چیزی میخوره و نمازشو میخونه و میگیره میخوابه و صبح هم دوباره بیدار میشه و شال و کلاه میکنه و میره سمت مدرسه وبعد از چهار پنج ساعت درس خوندن و قار و قور شکم راه میفته سمت خونشون و در و باز میکنه و میره تو و یه راست میره سمت آشپز خونه و یه نگاهی به قابلمه ها میندازه و میبینه برنج و خورش به اندازه کافی هست ولی دلش نمیومد روزه شو بشکنه .از آشپز خونه میاد بیرون و یه نیم ساعتی سر خودشو گرم میکنه ولی گرسنگی بد جور امونش رو بریده بود .یه فکری به مغزش خطور میکنه و دوباره میره طرف آشپز خونه و زیر خورشت رو روشن میکنه(حسن ٬خطرناکه حسن)و یه بشقاب پر برنج میکشه و تو دلش میگه من که روزه نیستم و شروع میکنه تند و  تند غذاشو میخوره و بعد از اینکه همه  غذاشو خورد میزنه تو سرش میگه وای مگه من روزه نبودم ؟خدایا منو ببخش و از اونجائیکه مطمئن بود اگه کسی ندونه روزه س و چیزی بخوره روزه ش باطل نمیشه ٬مطمئن بود که روزه ش باطل نیست و خوشحال و خندون میره پی بازی.یخورده که میگذره تشنه ش میشه و دوباره همون حربه رو بکار میگیره و تو دلش میگه منکه روزه نیستم و یه لیوان آب میخوره و بعد از اینکه آبشو خورد و تشنگیش بر طرف شد دوباره یادش میفته روزه بوده و از خدا طلب مغفرت میکنه .بعد هم که مامان باباش از سر کار میان خونه بهشون میگه من نمیدونستم و یه بشقاب برنج و یه لیوان آب خوردم و اونا هم بهش میگن اشکالی نداره دختر گلم و روزه ت قبول .اینجوری بود که مریم خانوم کوچولو یه روز ٬روزه کامل میگیره .

بعله.اینجوری بود که ما سر خدا رو کلاه گذاشتیم .

اگه موافقین تو چند تا پست آینده یه چندتائی دستور پخت غذاهای شمالی رو بنویسم .

فیشو جون من نمیتونم وبلاگت رو باز کنم همش ارور میده .البته تا قبل از اینکه دوباره شروع به نوشتن کنی میتونستم وبلاگت رو بخونم ولی یه هفته ای میشه دوباره ارور میده.خوشحالم که اتفاقی واست نیفتاده بود .خیلی نگرانت بودم.

فعلآ


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 19:21  توسط خانومی  | 
سلام سلام با کلی تآخیر

اول از همه بگم چرا اینقدر دیر اومدم بعد یکی یکی همه رو تعریف کنم .

یه مدتی تلفنمون قطع بود٬ نمیدونم چرا هر چند وقت یه بار قبض تلفن و موبایل به دستمون نمیرسه و واسه همین تلفنمون قطع میشه .واسه همین نمیتونستم کانکت شم ودوروز هم مهمون داشتم و با وجود مهمون نمیتونستم بیام وبنویسم .تا دیروزکه موفق شدم و تونستم وبلاگ موش موشکو آپ کنم و امروز هم به امید خدا این یکیو آپ میکنم.

بعدش هم باید از همه دوستای عزیزی که اومدن و سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفتن تشکر کنم .

دو سه روز قبل از سالگرد ازدواجمون موش موشک مریض شد و اعصاب من و بابائیش رو خورد کرده بود و منو آقایی هم مثل سگ و گربه (موش و گربه مودبانه تر به نظر میاد)به جون هم افتادیم و باهم قهر کردیم و چون همیشه قهر من و آقائی چند ساعت بیشتر طول نمیکشه و دوباره یکی دو ماه بعد باز هم به جون هم میفتیم تصمیم گرفتم یه چند روزی باهاش حرف نزنم تا حساب کار دستش بیاد و بفهمه این تو بمیری از اون توبمیری ها نیست و دیگه هر دفعه با حرفاش منو ناراحت نکنه .و اینگونه بود که ما در پنجمین سالگرد ازدواجمان در قهر به سر میبردیم .ولی جدای این حرفا خیلی دلم براش تنگ شده بود ولی فکر کنم لازم بود .دو روز بعد هم دوباره عشقولانه شدیم ولی خوبیش این بود که کادو بهش ندادم و بدیش این بود که کادو هم نگرفتم حالا قراره بریم خرید و یه چیزی برام بخره .من هم میخوام براش یه چیزی بخرم .

خبر دیگه اینکه از تصمیمم مبنی بر عمل کردن بینی منصرف شدم البته موقتآ .آخه اونروزی که رفته بودیم مطب دکتر موش موشک هم برده بودیم و از دیدن صورتهای باند پیچی شده یه جورایی ترسیده بود و گذشته از این حرفا موش موشک عادت داره شبا پیش من بخوابه و بغلم کنه تا خوابش ببره و به همین دلیل گفتم یه خورده دیگه هم صبر کنم .

ماه رمضون هم داره یواش یواش شروع میشه . عاشق سحری خوردنا و دید و بازدیداشم .خیلی دلم میخواد بتونم روزه هامو بگیرم ولی چون یه مقدار ضعیف هستم نمیدونم میتونم یا نه ؟

یه چیز هم بگم یه خورده دلتون بسوزه :اینجا بارون میباره و و هوا هم عالیه و خنکه و دلچسب و هرچیزیه که اگه بگم دلتون میسوزه.

فعلآ


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 9:40  توسط خانومی  | 
سلام دوستای گلم

جمعه رفته بودیم همونجایی که سالگرد عقدمون رفته بودیم بد نبود جاتون خالی .اینم چندتا عکس از مکان مورد نظر:

:TinyPic image

TinyPic image 

 

دیروز هم رفته بودم دکتر .آخه میخوام بینی مو عمل کنم ولی نمیدونم چرا اینقدر میترسم و دلشوره دارم با اینکه دوبار هم رفتم اتاق عمل ولی ایندفعه خیلی میترسم .اگه بمیرم چی میشه ؟اگه بهوش نیام چی؟ بعد ایلیا چه بلایی سرش میاد ؟خیلی به قوت قلب احتیاج دارم.برام دعا کنید.

دو تا عروسی و یه تولد هم دعوتیم (فکر کنم از عید تاحالا بیستا عروسی و تولد رفتیم)

۱۴ شهریور سالگرد ازدواج من و آقاییه اگه زنده بودم میام و تبریک میگم بهش وگرنه همینجا بهش تبریک میگم .میخوام براش یا یه جفت کفش بگیرم یا یه پیرهن.به خودشم میخوام بگم چیزی برام نخره .اخه هم به چیزی نیاز ندارم و هم هزینه عمل خیلی میشه و نمیخوام بازم بیفته به خرج

آقایی گلم سالگرد یکی شدن دلهامون مبارک ایشالله هر سال که میگذره عاشق تر از سال قبلش باشیم و قدر باهم بودنمون رو بیشتر از قبل بدونیم

دوستت دارم گلم

TinyPic image 

 TinyPic image

این گلها هم تقدیم به تو گل نازم

TinyPic image 

TinyPic image


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 15:13  توسط خانومی  | 
سلام به همه دوستای گلم.

دو روزه که میخوام بیام بنویسم اما موش موشکم میگه نباید پشت کامپیوتر بشینی.الانم خوابه و من هم فرصت رو غنیمت شمردم اومدم یه سلامی بکنم و بگم هنوز هستم.

خب جای همه خالی عروسیها خیلی خوش گذشت و چشمم هم درست روز اولین عروسی خوب شد فقط از نزدیک یه خورده مشخص بود ٬که بالاخره بهتر از اون قرمزی و ورمی بود که از دو فرسخی معلوم بود .یه جوری هم بود که انگار یکی پای چشت بادمجون کاشته.میترسیدم مردم خیال کنن آقایی این بادمجونا رو کاشته.خب بگذریم .ولی از هرچه بگذریم سخن آش اونم آش ترش از همه خوشتر است:

آش ترش برای ۴ تا ۶ نفر

باقلای مازندرانی تازه   یک کیلو                                       گوجه سبز تازه ترش     نیم کیلو

سبزی آش(گشنیز- جعفری-اسفناج یا برگ چغندر)        یک کیلو

برنج مخصوص آش (خرد شده)       دویست و پنجاه گرم یا دو فنجان پر

کره      پنجاه گرم                        نمک و فلفل      به مقدار لازم

زرد چوبه و دارچین       یک قاشق مربا خوری سر خالی

 

طرز تهیه:

برنج را میگذاریم کمی بپزد و بعد باقلای مازندرانی را که قبلآ پوست اول آن را کنده ایم ٬با پوست دومش داخل برنج میریزیم تا خوب پخته شود .بعد نمک ریخته و و کره را آبکرده و با فلفل و زرد چوبه و دارچین یک دقیقه تفت میدهیم و به آش اضافه میکنیم بعد سبزی خرد شده را به همراه گوجه سبز تقریبآترش در آش میریزیم و میگذاریم با حرارت ملایم آش جا بیفتد٬بعد در ظرف کشیده و روی آنرا با نعنا داغ تزئین میکنیم.

این آش با تربچه قرمز و یا ترب سفید و خیار خورده میشود و معمولآ برای خانمهای تازه باردار پخته میشود و برایشان مناسب است.

امیدوارم درست کنین و خوشتون بیاد .موش موشک ماهم بیدار شد تا نیومد و اینا رو پاک نکرد ٬برم.

فعلآ


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 8:54  توسط خانومی  |