تبليغاتX
قصه عشق من و تو

سلام به همه دوست جونای خوبم امیدوارم که هفته خوبی رو پیش رو داشته باشین.

*میگم این روز دختر تازه مد شده ؟قبلنا که از این خبرا نبود .۲۶سال سرم کلاه رفت و هیچی گیرم نیومد ولی امسال مامان گلی (اسم مامانم نیستا .از وقتی فرشید-امین شعر مامان گلی رو خونده خوشم میاد مامانم رو اینطوری صدا کنم )واسم یه بلوز خوشگل مامانی خریده .انقده بلوزمو دوست دارم آخه هم مدلش قشنگه و هم رنگ مورد علاقه منه (مغز پسته ای)هنوز نشده جائی بپوشمش .حالا شاید امشب بپوشمش برم خونه دوستم .آخه تولد بچه شه .جشن نمیخوان بگیرن تو خونه دیگه تو همون مهد براش جشن میگیرن ولی این دلیل نمیشه که واسش کادو نگیریم .خوشم میاد تو شادیهای دیگران سهمی هر چند کوچیک داشته باشم.

*از دیروز تا حالا دور نافم(به قول موش موشکم ناخ) درد گرفته و منو از کار و زندگی انداخته فقط وقتی میام وبگردی دردم یادم میره .پس نتیجه میگیریم که من از صبح تا شب باید بشینم پشت کامی و حالی به حولی (هولی؟؟؟؟)

*چند روز پیش خونه مامان بودم آقائی هم تازه از کلاس اومده بود دنبالمون که بریم خونه دیدم گوشیش رو مبله گفتم شاید چند تا جک جدید داشته باشه بخونم تا این باکسشو باز کردم دیدم دو تا شماره موبایله با اسم صاحباشون که هردو تا هم اسم کوچیک دو تا دختر بود   که یکی از دوستاش واسش سند کرده بود .داشتم از تعجب شاخ در میاوردم .دیگه از خونه مامانم نفهمیدم چطوری اومدم بیرون و تو ماشین از آقائی جریانو پرسیدم که گفت تو کلاس بودم که دوستم اینا رو برام سند کرده و بعد کلاس براش زنگ زدم گفت اشتباه سند شده و میخواستم به یکی دیگه بدم .هر چند من به آقائی اصلآ شک ندارم در اینجور موارد ولی یه دو روزی باهاش سر سنگین بودم و با هاش حرف نمیزدم .آخه من اصلآ دوست ندارم آقائی با این دوستش رفت و آمد داشته باشه و خدا رو شکر تا حدی هم موفق بودم و فقط گهگاهی باهم تماس تلفنی دارن .

خلاصه داشتم میگفتم این آقائی هم هزار جور قسم و آیه که بابا تو اصلآ نباید به من شک داشته باشی و مگه من میتو نم یه لحظه شما ها رو فراموش کنم که با من اینطوری رفتار میکنی و اصلآ من هزار نفر رو نصیحت میکنم که این کارا بده و .....حالا تو با هام سر همین موضوع قهر کردی و مگه به من اطمینان نداری؟ (باید بگم که من از چشامم بیشتر به آقائی اطمینان دارم ولی خواستم زهر چشم بگیرم که یه بار خدای نکرده شیطون گولش نزنه).

فرداش آقائی اومد خونه و گفت دوستش باهاش تماس گرفته (دوستش هم مسئول گزینشه   و هم یه سمت دیگه داره تو همونجائیکه مسئول گزینشه)و گفته من قراره کسی رو گزینش کنم و میخواستم ببینم با این دو نفر رابطه داره یانه   ؟من که باورم نشد به آقائی گفتم تو باور میکنی گفت نمیدونم هر کی مسئول رفتار خودشه و به من اصلآ ربطی نداره که فلانی چه کارس و از این ببعد هم بخاطر اینکه خیالت راحت شه دیگه باهاش تماس هم نمیگیرم.

دلم برا زن و بچه چهار سالش میسوزه   .میخواستم به زنش بگم حواسش به زندگیش باشه ولی با خودم گفتم اگه یه درصد هم حرفش درست باشه چی ؟ خدا کنه موضوع  همونجوری باشه که خودش میگه.

*یه سری از دوستا طرز تهیه زیتون پرورده رو خواسته بودن که براشون میذارم:

                                                زیتون پرورده

واسه درست کردن زیتون پرورده اول باید هسته زیتونو جدا کنین و زیتونای بدون هسته رو با مغز گردوی چرخ کرده و آب انار(اگه آب انار نداشتین از آبغوره هم میتونین استفاده کنین) و چند پر سیر رنده شده قاطی کنین و خوب هم بزنینش و اگه بهش گلپر هم بزنین خوشمزه میشه فقط اگه گلپرش زیاد باشه تلخ میشه -یه سبزی محلی هم تو شمال هست که به زبون محلی بهش میگن چوچاق و اونو هم خرد میکنن و بهش اضافه میکنن و خوشمزه تر میشه .البته من توش نمیریزم.یه نکته دیگه ای که باید بهتون بگم اینه که اگه مغز گردو بیشتر باشه و زیتون پرورده حالت خشکتری داشته باشه خوشمزه تر میشه.درست کنین و لذتشو ببرین .منکه عاشق هرچی زیتون و زیتون پرورده هستم.

فعلآ


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 15:15  توسط خانومی  | 

 

سلاااااااااممم .حال؟احوال ؟چه خبرا ؟مارو نمي بينين خوشين؟من كه دلم براتون يه ذره شده بود .ممنون از همتون كه تولدمو تبريك گفتين. ايشالله جبران كنيم.

كيا بودن گفتن آقائي تولدمو فراموش نميكنه؟ بايد خدمت اين دسته (يعني همتون) بگم ديگه سعي كنين چنين حدسائي بزنین چون صد در صد اشتباه كردين  و ايشون اصلآ تو اين باغ نبود شايد تو باغاي ديگه مشغول ميوه چيني و ميوه خوري بودن .دوشنبه يعني روز تولدم آقائي رو اصلآ نديدم تا حدوداي 5/8شب وقتي هم اومد خونه مامان و بابام يه يه ساعتي بود اومده بودن خونمون واسه تبريك تولد و دادن كادو هام (يه گلدون گل خيلي ناز و خوشگل از طرف خودشون و يه عطر خوشگل و خوشبو از طرف برادرم )يه نيم ساعتي كه آقائي نشست بعدش مان اينا ميخواستن برن خونشون چون ماشين نياورده بودن آقائي بهشون گفت با ما بياين بريم مبلا رو تحويل بگيريم و بعد من خودم ميرسونمتون.رفتيم پيش آقا مبلي(دوست دارم اينجوري صداش كنم .چه معني داره تو ذوق بچه ميزنين ) كه خوشبختانه ديديم بععععععععللللله مبلامون آماده ست و حساب كتاب كرديم وآقا مبليه (دهه با تونيستم مگه نخند )  گفت فردا مبلاتون رو واستون ميفرستم و ما هم دست از پا درازتر برگشتيم و اول مامان اينا رو رسونديم و بعد رفتيم خونه خودمون و آقائي كادو هامو ديد و گفت اينارو كي خريده .گفتم مامان اينا برام آوردن.گفت  به چه مناسبتيه ؟گفتم شايد روز تولد بچه شون براشون مهم بوده و بيادش بودن خواستن كادو بهش بدن.كه يهو ديدم آقائي قرمز شدو خجالت كشيد  و با دست زد رو پيشونيش و معذرت خواهي كرد و همش ميگفت عجب غلطي كردم چرا اينطوري شد و خلاصه دلم براش سوخت .تو آشپز خونه مشغول آماده كردن شام بودم كه ديدم آقائي غيب شد .اينور و بگرد اونورو بگرد .ديدم نخير آب شده رفته تو زمين .بعد يه ربع ديدم با يه كيك شكلاتي  اومده خونه و بيست تومن هم علي الحساب داده و ميگه جبران ميكنم ببخشيد و از اين حرفا.

نميدونم چرا اصلآ ازش ناراحت نشدم بابت اين فراموشكاريش .از من بعيد بود  .شايد چون تو اون هفته مشغله كاريش زياد بود ازش ناراحت نشدم .الله و اعلم.

ولي خودمونيما آگه بازم اين كارشو تكرار كنه من ميدونم و اون  .

بعدش (يعني چند روز بعد)رفتيم و كادوهامو(با سليقه خودمو خودش) برام خريد  .

اینم عکس کادو ی مامان اینا و داداشمه:

TinyPic image

 

 

حالا برسیم به بحث شیرین آشپزی

                                     

                                         باقلا قاتق(خورش باقلي)

 

باقلي                                                                             تخم مرغ

شويد                                                                            سير

روغن                                                                         نمك فلفل زردچوبه

 

  باقلي را كه از قبل پوستش راكنده ايم با روغن و زرد چوبه و نمك و فلفل و چند پر سير روي حرارت ميگذاريم و كمي تفت ميدهيم و بعد شويد را اضافه ميكنيم و يكي دو دقيقه ديگر هم تفت ميدهيم و بعد آب به آن اضافه ميكنيم و ميگذاريم بجوشد و هنگامي كه باقلي ها پخته شد تخم مرغ (ها) را به آن اضافه ميكنيم و ميگذاريم تا تخم مرغ سفت شود و ببندد .به همين راحتي غذا آماده ميشود

اين خورش با زيتون پرورده خيلي خوشمزه ميشه .اگه طرز تهيه زيتون پرورده رو بلد نيستيد بگين تو آپ بعدي بهتون ياد بدم.

فعلآ


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 12:6  توسط خانومی  | 
کلی نوشته بودم اومدم یه صفحه دیگه رو ببندم اشتباهی صفحه پست مطلبمو بستم .خدایا ااااااااااااااااا دیگه حال نوشتن ندارم .

من مامانمو میخوام

پی نوشت:همه ساعتهای خونه ما ساعت ۱۵/۲نیمه شبه چرا ساعت ارسال پستم یه ساعت عقبه ؟ 


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 1:15  توسط خانومی  | 

 

<glitter-graphics.com

 پی (تولد) نوشت:این تصویر در روز تولد نصب شده است

 این چند روز حسش نبود که بیام و چیزی بنویسم  و فقط تونستم  وبلاگ موش موشکمو آپ کنم .نمی دو نم چرا اینجوری بیحوصله شدم .دلم یه عالمه انرژی مثبت میخواد .آی ایها الناس یکی بیاد یه چند کیلو انرژی از نوع مثبتش به من ببخشه (یاد متکدیان سر چهار راه افتادم).

مبلامونم که داده بودیم واسه روکش قرار بود دوشنبه برامون بیارن .دوشنبه وقتی واسه حساب کتاب رفتیم اونجا دیدیم حتی این مبلا رو یه سانتم از جای قبلیش تکون نداده چه برسه به اینکه بخواد روکششو عوض کنه .قول داده بود پنجشنبه کارو شروع کنه پنجشنبه هم آقائی جون گفت بریم ببینیم شروع کرده یا نه که دیدیم نخیر هنوز هم مبلای بیچارمون همونجا دارن مارو صدا میزنن که نجاتشون بدیم .آقا مبلیه گفت ایندفعه دیگه قولم قوله و یکشنبه واستون میفرستم .ما که چشممون آب نمیخوره .بعد هم از اونجا رفتیم همون رستوران قبلیه که تو پست قبل گفته بودم و حالا داریم یکی یکی غذا هاشو امتحان میکنیم.

پنج شنبه از صبح شدم یه خانوم خونه نمونه و هی بشور و بساب و گردگیری و اینجور کارا و از اینور من وسایل و جمع میکردم از اونور این موش موشک دوباره ریخت و پاش میکرد .از وقتی این موش موشک به دنیا اومده هرچقدر این خونه رو تمیز میکنم یه دقیقه هم تمییز نمیمونه .ولی قبلآ هفته ای یه بار تمییز میکردم تا هفته بعد هم تمییز تمییز میموند .

دیروز صبح هم آقائی جونم تراس و تمییز کرد و یخچال و پاک کرد و کلی زحمت کشید و خسته شد .دلم خیلی واسش سوخت .

امشب هم خونه عمه ام شام دعوتیم .

راستی دو شنبه تولدمه .امسال نمیخوام به آقائی بگم ببینم یادش هست یا نه؟آخه سالای قبل مثل بچه کوچولوها یکی دو هفته قبل از تولدم حسابی سر و صدا راه مینداختم و ذوق زده میشدم .

*ببخشید امروز حوصله ندارم آموزش غذا بنویسم .ایشالله تو پست بعدی

فعلآ


+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 9:25  توسط خانومی  |