تبليغاتX
قصه عشق من و تو

 سلام دوست جونیا

موش موشکم از دیشب  مریض شده  تا صبح تبش قطع نمیشد .حالا یخورده بهتر شده و خوابیده . نمیذاره یه لحظه از کنارش تکون بخورم .

واسش دعا کنید لطفآ


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:32  توسط خانومی  | 
 (از روزی که وبلاگ درست گردم دلم میخواست این شکلکو بذارم تا بالاخره امروز موفق شدم .داشتم عقده ای میشدما)سلام دوستای گلم خوبید؟Hello

قرار بود شنبه بیام آپ کنما ولی جمعه کف دستم بدجور زخم شد .طوریکه نمیتونستم چیزی تایپ کنم.این شد که آپو گذاشتم واسه یک شنبه .یک شنبه هم مثل یه دختر خوب صبح زودتر از خواب پاشدم تا قبل از اینکه موش موشک از خواب پاشه به امر خطیر آپ کردن بپردازم.خیلی شیک نشستم پشت کامی جان و روشنش کردم و خواستم بیام تو نت که دیدم بعععععععععله باید پاشم برم یه کارت بگیرم و بیام و اونروز هم بیخیال شدم و دوشنبه هم رفتم خونه مامانم و شب برگشتم خونه .دیروز هم وبلاگ موش موشکو با هزار سلام و صلوات (از دست این وروجک)به خوبی و خوشی آپ کردم و امروز هم اگه خدا بخواد و این موش موشک وروجک از خواب ناز بیدار نشه در خدمت شما دوستان عزیز هستم.

*چند روز پیش موش موشکو گذاشتم پیش مامانم و با آقائی رفتیم پاتریس و یه پالتو و شلوار که از قبل انتخاب کرده بودمشون رو خریدیم حالا مونده یه بوت که اونم در مرحله انتخابه و هنوز به مرحله خرید نرسیده

*راستی یه چند ماهی بود که یه ماشین ثبت نام کرده بودیم (تندر ۹۰ )که هفته قبل اسممون در اومد و حالا باید بقیه پولو بدیم و احتمالآ تا نیمه اول دی بهمون میدن .و این یعنی اینکه یاید این ماشینمونو بفروشیم و امروز قرار بود آقائی بره دفتر خونه و ماشین گوگولیمونو برا همیشه بده به خریدار .دلم براش تنگ شده .خب دوستش داشتم دیگه .

پریشب که واسه آخرین بار با ماشینمون رفته بودیم بیرون قبل از اینکه برسیم خونه ماشینمون افتاد تو  راه آب یه کوچه و خاموش شد و بعد از یه ساعت با کمک دوستای آقائی (از سایپا)روشن شد.به آقائی میگم ببین ماشین هم دل داره .چطور تو این دوسال و خورده ای که این ماشینو داشتیم چیزیش نشده بود حالا که قراره فردا بدیمش به خریدار خاموش شده بی جهت .با اینکارش حتمآ میخواسته بگه راضی نیست بفروشیمش.

*دوهفته پیش یه Car mp3 player خریدیم .خیلی وسیله خوبیه .توصیه میکنم بخرینش هم به صرفه ست و هم مزیتهای زیادی داره

*با این سهمیه بندی بنزین چطوری مردمو به جون هم انداختن.دو سه شب پیش رفته بودیم پمپ بنزین که یهو یه مرد جوون با یه پیرمرد دعواش شد و به قصد کشت همدیگرو میزدن .زنگ زدن به ۱۱۰ و در عرض سه سوت( )دور تا دور پمپ بنزینو ماشینای پلیس پر کرده بود و و پمپ بنزینو تعطیل کردن .رفتیم جلوتر بنزین زدیم داشتیم بر میگشتیم که اونجا هم دعوا شد .گفتیم زودتر در ریمArabic Veil مثل اینکه هرجا قدم بذاریم خون و خون ریزی میشه

*دوتا آیا میدانید که بنویسم و بعد بریم سراغ آشپزی

آیا میدانید که ۱:میدونستید که متروی تهران قشنگترین مترو جهانه ؟

آیا میدانستید که ۲:میدونستید دیروز smsپانزده ساله شد؟بطور آزمایشی ۱۵ سال پیش اولین smsجهان از یه کامپیوتر به یه موبایل ارسال شد.تولدش مبارک

*در شمالی بودن این غذائی که میخوام بهتون آموزش بدم شک دارم ولی تو یه کتاب خوندم شمالیه

                                                 ورقه بادمجون

بادمجون                                                                          تخم مرغ

روغن                                                                              نمک فلفل

بادمچونا رو حلقه حلقه میکنیم و تو روغن سرخ میکنیم وقتی دو طرفش خرد شد تخم مرغها(که بهشون نمک و فلفل زدیم)رو  روش میریزیم و منتظر میشیم تا تخم مرغا ببنده.

*پی نوشت آیا میدانید که:آیا میدانید که من امروز خودمو با این شکلکا خفه کردم

*فعلآ

 پی نوشت:یه سری عکس دارم باشه واسه پست بعدی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:15  توسط خانومی  | 
*سلام به همه دوستای بامحبت و مهربون .ممنون که جویای حالم بودین .یه مقدار کار داشتم نشد بیام نت .خلاصه شرمنده

*به خدا من اونطورایی که شما میگین کدبانو نیستم .لطف دارین که اینو به من نسبت میدین .بعضی وقتا شده ساعت ۵/۲-۲زنگ میزنم به آقائی و میگم نهار چی میخوری برات درست کنم عزییزززززززززززم؟.  و آقائی میگه بازم فرصت نکردی غذا درست کنی؟چی بگیرم .و من هم میگم برنج بامن کباب باتو .بعله دیگه کدبانوئی من بعضی مواقع تا این حد نزول پیدا میکنه .حالا دیگه کیه منو صدا کنه کدبانو؟ نبود ؟نبود؟رفتیما؟بزن بریم آقای راننده.

*همینطور که میدونین و شاید هم نمیدونین فردا سالگرد شهادت میراکوچک خانه (شناختین ؟بچه محله مونه ) .میخوام یه خاطره در این مورد از خودم ول بکنم:قبلش باید بگم که خونه ما تقریبآ نزدیک خونه این آقا هست و الان یه جند سالی میشه که خونشونو مرمت کردن و روز سالگردش مراسم میگیرن اونجا.جند روز پیش تو خونه نشسته بودیم که زنگ خونمونو زدن منم درو باز کردم و دیدم سه تا آقا دم در وایسادن و و سلام کردن و یکیشون گفت منزل آقای ......؟گفتم بله همینجاست .گفت اومدم کلید خونه میرزا کوچک رو بگیرم.(روز قبلش آقائی بایکی از دوستاش رفته بودن یه واحد از یه آپارتمانی رو ببینه .من هم فکر کردم شاید اسم اون آپارتمان میرزا کوچکه و اینا هم اومدن کلید اون واحدو ازم بگیرن )من هم از همه جا بیخبر گفتم ببخشید من اطلاعی ندارم شاید دست خودشونه بهتره با موبایلش تماس بگیرین .اونا گفتن  همسایه های اون خونه  آدرس اینجا رو دادن و گفتن اگه دست آقای...... نیست حتمآ خانومش کلیدو داره .(دیگه اینجا من تعجب کردم و ) گفتم ببخشید به همسایه ها چه ربطی داره ؟اونا هم گفتن ما از صدا و سیما واسه فیلمبرداری از خونه میرزا کوچک اومده بودیم و چون در خونه بسته بود همسایه های اونجا آدرس شما رو دادن .(تازه اینجا دوزاری بنده افتاد که اینا کدوم خونه رو میگن ) بهشون گفتم ما کلید این خونه رو نداریم و همسایه ها همینطوری آدرس اینجا رو دادن و اونا هم خداحافظی کردن و رفتن.راستی چرا بعضیها با اینکه از چیزی مطمئن نیستن مردمو سر کار میذارن؟

*حدود دو هفته پیش اینجا طوفان اومده بود و باد بحدی شدید بود که یکی از مانتو های منو که تازه شسته بودمش و رو طناب آویزون بود با خودش برد  .هرکی یه مانتوی مشکی سرگردون تو خیابونا و یا بیابونا دید یه کامنت اینجا بذاره تا صاحبشو از نگرانی در بیاره و یه مژدگانی دریافت کنه . (تازه یه ماه بود خزیده بودمش )

*تو هفته کتابخونی هم رفتیم نمایشگاه و یه چند جلد کتاب گرفتیم و دارم میخونمشون

*اینم عکسای کادوی آقائی:۱- اون دوتا شمعدون کنار شومینه

TinyPic image 

 

TinyPic image

این دفعه هم آموزش آشپزی نمیذارم تا اینقدر منو شرمنده نکنین

*راستی این بلاگفا چه باکلاس شده ها


+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 12:47  توسط خانومی  |