
*اول از همه خیلی مرسی که تو تولد موش موشک
شرکت کردین و یه دنیا خوشحالم کردین![]()
.راستش یه تولد شش نفره بود
(البته با حساب کردن خودمون
) .یعنی فقط مامان و بابا و داداش گلم مهمونای تولد موش موشک بودن و خونواده آقائی هم که اصلآ یادشون نبود![]()
و فکر میکردن موش موشک ۲۲ بهمن به دنیا اومده
.با این وجود به موش موشک گلم که حسابی خوش گذشت
و کلی رقصید و شاباش گرفت .![]()
![]()
کادوهائی هم که گرفت به شرح زیز میباشد:![]()
مامان و بابام:یه دوچرخه خیلی خوشگل
+ یه دونه بلوز ![]()
داداش گلم:تخته وایت برد![]()
من و باباش : بلز + یه سری بازی هوش
البته چون تولد موش موشک تو ماه محرم بود براش جشن نگرفتیم و قراره به احتمال خیلی زیاد تو تعطیلات عید براش یه جشن مفصل بگیریم
![]()
*قرار بود یکشنبه به اتفاق خونواده من بریم آستارا و دوشنبه هم برگردیم که از شانس خیلی خوب ما هوا بارونی شد و نشد که بریم
الان هم هوای اینجا برفیه .
*هنوزم که هنوزه ماشینمون رو ندادن
حدودآ یازده میلیون پولمون رو گرفتن و از ماشین خبری نیست
.فکر کنم دوماهی میشه که ماشینمونو فروختیم ٬قرار بود حداکثر یه ماهه ماشینو تحویل بدن
.مردیم اینقدر پول آژانس دادیم فکر کنم با این همه پولی که بابت آژانس میدادیم میتونستیم یه ژیانی
چیزی بخریم حداقل یه ماشین زیر پامون بود
.من که ازشون نمیگذرم.سر پل صراط همچین یقه شونو میگیرم
.از الان گفته باشم .کسی نیاد وساطت کنه ها .از ما گفتن ![]()
*پنجشنبه حدودآ ۲۵ تا مهمون دارم
(عمه ام با دخترا و نوه هاش و پسرش و عروسش که عید عروسیشون بود) .به همین دلیل هم از حالا خونه تکونی عیدو شروع کردم
واسه عید دیگه کار زیادی ندارم (خوش به حالم
)نمیدونم این همه آدم تو خونمون جا میشن یا نه؟![]()
*احتمالآ بعد از عید میخوام مشغول شم
.(برم سر کار ) اگه بشه چی میشه ؟فعلآ نوع کار معلوم نیست حالا فقط قولشو دادن![]()
*بالای وبلاگمو دیدین .هر دفعه بیاین یه دونه ضرب المثل و یه بیت از حافظ رو میتونین ببینین![]()
فعلآ![]()

فعلآ![]()
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 22:59  توسط خانومی

*شب تاسوعا رفتیم دوباره خونه مامانم و یه چهار پنج روزی رو دوباره اونجا موندیم
(از دست این موش موشک که به این راحتیا از اونجا دل نمیکنه)واسه همین بود که یه دو روزی اینورا آفتابی شده بودم و دوباره غیب شدم ![]()
*به خاطر برف هنوز ماشینمونو بهمون تحویل ندادن
(بی ماشینی هم بد دردیه ها .تا وقتی داشتیم قدرشو نداشتم
.)
*بعضی بیماریها یه جوریه که آدم راحت نیست با دکترش در میون بذاره![]()
*میخوام یه سری عکس از برف بذارم براتون البته زحمتشو برادر شوهرم کشیده (یه سری منظره های برفیه و یه سری هم مجسمه های برفیه ) تعدادشون زیاده ولی ببینینشون خیلی قشنگن![]()
پی نوشت :یه سری از عکسا یه وری
نشون داده میشه .یادم رفت درستشون کنم ببخشید .اگه سرتونو یه وری کنین مشکلتون قابل حله![]()
![]()
![]()

*سلام
حالتون خوبه ؟دلم براتون خيلي تنگ شده بود بدجوري معتاد اينجا شدم .آگه آقائي بفهمه من
معتادم حتمآ طلاقم ميده .تورو خدا كسي نياد منو لو بده ها ؟![]()
15 دي بابام از سر كارش زنگ زد و گفت آماده شين ميخوام بيام دنبالتون بريم خونه مون
اولش ميخواستم موش موشكو بفرستم با بابام بره و من خودم بمونم خونه و يخورده به كارام
برسم ولي با خودم فكر كردم ديدم آقائي كه امروز كلاس داره و دير مياد خونه .هوا هم كه
باروني و اگه تنها بمونم خونه دلم ميگيره پس در يه اقدام ضربتي سريع لباس پوشيدم و
با هاشون رفتم .حدوداي ساعت ششو نيم هفت يه برف نازي شروع به باريدن كرد و ما هم
برف نديده كلي از خودمون ذوق در وكرديم
و دقيقه به دقيقه پنجره رو وا ميكرديم و دونه هاي
برفو تماشا ميكرديم و به موش موشك نشونشون ميدادم . آقائي هم بعد از كلاسش اومد خونه
بابام و شام خورديم و ميخواستيم برگرديم خونه ديديم اي دل غافل عجب برفي اومده ها با اين
بچه چطور بريم خونه .خيابونا هم سري شده بودن و نميشد با ماشين بريم .اين شد كه تصميم
گرفتيم من و موش موشك شب همونجا بمونيم و آقائي بيچاره تنها برگرده خونه .و فردا كه هوا
بهتر شد ما هم بريم خونمون .صبح كه از خواب بيدار شدم و از پنجره بيرون رو نگاه كردم
باور نميكردم كه اينقدر برف اومده باشه .همه جا سفيد سفيد شده بود و فكر كنم تا زير زانو بود
اونروز هم خونه بابام مونديم به اميد فرداهاي بهتر كه اين فرداي بهتر تا چهار شنبه نيومد ![]()
(چهار شنبه هم همه جا پر برف بود –فكر كنم هفتاد سانتي ميشد-ولي چون گفته بودن از پنج
شنبه دوباره بارش برف شديد تر از دفعه قبل ادامه داره از ترس فرار و بر قرار ترجيح
داديم)خلاصه به هر زحمتي بود خودمونو به خونه رسونديم و از فرداش دوباره برف شروع شد
و يه نيم متري هم به برفاي قبلي اضافه شد تا چشم كار ميكرد همه جا برف بود .ديگه داشت
حالم از اين همه برف به هم ميخورد
.از دلهره هام واسه قطع شدن گاز و برق نمينويسم فقط
همينو بگم كه داشتم ديوونه ميشدم بغضمو قورت (؟غورت؟) ميدادم و سعي ميكردم تو
اون سرماي وحشتناك صرفه جوئي كنم و از ديگران هم بخوام حد اقل در يكي از اتاقاشونو
ببندن تا گاز كمتري مصرف بشه .بيشتر دلم براي اون خونواده هائي ميسوخت كه بچه كوچيك
داشتن و گازشون قطع بود .فقط تو همين گيلان بيست و يك هزار مشترك گازشون قطع شده بود
خلاصه ما هم در اتاق ايليا رو كه تو روزاي عادي نوك انگشتامون يخ ميزنه چه برسه به اون
روزاي يخبندون بستيم و با كامپيوترمون هم كه تو اون اتاق بود خدا حافظي كرديم
و بخاطر
این صرفه جوئي نشد كه بيام اينطرفا ببينم تو دنياي مجازي چه خبره ![]()
*نميدونم برفي كه سه سال پيش تو گيلان باريد يادتون هست يانه ؟درست هفت روز از به دنيا
اومدن موش موشك ميگذشت كه برف شروع به باريدن كرد و تو دوروز حدود يه متر برف
اومد و آب بيشتر مناطق قطع شد و بعضي جا ها هم گاز و برقشون قطع شده بود .ما اونروزا
خونه مامانم بوديم و آب اون منطقه قطع بود .ديگه خودتون تصور كنين با يه بچه هفت –هشت
روزه بدون آب چطور ميشد به كارها رسيد
.مامان عزيزم با اون كمردردش از طبقه
دوم ميرفت تو حياط و چند تا ظرفو پر برف ميكرد و روي گاز برفا رو آب ميكرد و ميجوشوند
و لباساي ايليا رو باهاش ميشست .منم به دلايلي نميتونستم قرص مسكن بخورم و خيلي درد
داشتم و اصلآ يه ذره هم نميتونستم از جام تكون بخورم و كاراي خودم هم تو اون وضعيت
افتاده بود گردن مامانم .مامانم خيلي واسم زحمت كشيد تو اونروزا .دستش درد نكنه ![]()
ادامه دارد
یه سری عکس برفی قشنگ دارم که تو پست بعدی میذارم ببینین
پی نوشت :چرا متنم اینطوری دیده میشه![]()
![]()







